تبليغاتX
با هم بخندیم به هم نخندیم - لطفا کمی لبخند...
پنجشنبه هفدهم آذر 1384 ساعت 3:9 بعد از ظهر

تلفن زنگ زد و مدير مدرسه گوشي رو برداشت, از آن طرف سيم صدايي به گوش رسيد كه مي گفت:
-
آقاي مدير امروز پسرم نمي تواند به مدرسه بيايد.
-
شما كي هستيد؟
-
من پدرم هستم...!!!

 

يه روز معلم به شاگرد ميگه :
آدم چند تا دند ون داره ؟
شاگرد ميگه :
بستگي به شب و روز داره .
معلم ميگه :
چه ارتباطي به شب و روز داره ؟
شاگرد :
آخه پدر بزرگ من روز ۳۲ تا دندون داره ولي شب هيچي .

 

روزي شاگردي از معلمش پرسيد:
آقا چرا بعضي ها ميگن كتاب, متاب يا ماست, پاست و.....
معلم: پسرم اونها سواد مواد ندارند....!!!

 

مردي با زني آشنا ميشه, به او ميگه: خانم اسم شما چيه؟
-
اسم من پروانه است بهم ميگن پري.
-
اسم شما چيه؟
-
آقا خواست اداي خانم رو در بياره, گفت: والله اسم من چراغعلي بهم ميگن : لوستر

 

زن: خوبه, خوبه من ديگه دستت رو خوندم تو واسه اين با من ازدواج كردي که پولدار بودم.
مرد: ا... اشتباه ميكني من واسه اين با تو ازدواج كردم چون خودم بي پول بودم!!!!!!

نوشته شده توسط مهدی | لینک ثابت | موضوع:

آخرين نوشته ها





آی آدم ها ...
گضنفر جان سلام!
دراکولا!
آزمون استخدامي کارشناسي ارشد (دستياري)
دانشجو و 30 نما
مواد لازم جهت شب خواستگاری
سرزمين عجايب
با هم ببینیم...
سکوت!
هههههههههههههههههههههههههههههه ...
لطفا کمی لبخند...
همین جوری ...
کمی بخندیم ...
چند جوک باحال...
کاریکاتور ...
جوک های باحال ...